ادبیات انگلیسی

زندگی سر گذشت در گذشت آرزوهاست





       باز باران ....
  باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه
  خانه ام کو خانه ات کو ؟
  روز های کودکی کو؟
  فصل خوب سادگی کو؟
  یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین،
  پس چه شد دیگر کجا رفت؟
  خاطرات خوب و رنگین در پس
   آن کوه بن بست در دل کوه،
  کودک خوشحال دیروز غرق در غم های امروز...!
  یاد یاران رفته بر یاد،
  آرزوهای رفته بر باد،
  باز باران  می خورد بر بام خانه
   بی ترانه بی بهانه شاید گم کرده خانه...!






+نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت09:54 ق.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظر یادت نره |




امروز یعنی 27 اسفند روز تولد دوست عزیزم نینو که از همینجا بهش تبریک میگم

+نوشته شده در جمعه 26 اسفند 1390 ساعت01:07 ق.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظرات |







نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !

نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد !
نباید بی تفاوت !
چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !
کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !
نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد !

+نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1390 ساعت05:05 ب.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظر یادت نره |

 


 

تیغ روزگار شاهرگ
کلامم را چنان برید،
  سکوتم بند نمی آید


+نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390 ساعت12:25 ق.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظر یادت نره |




  شعر او زیبا بود، شعر من تکرار است

  جرم من تقلید است،لااقل حرف دل است

  خوب می دانم که ،سهراب مرا می بخشد

   آخر او حرف دلش را زد و رفت

   حرف من جا مانده پس چنین می گویم:

   اهل شعرم ،اهل تنهایی پیشه ام فریاد است

   کاسبم! کاسب دل، صادراتم شادی

   وارداتم غم دل، دوستانی دارم سردتر از سردی برف

   گاه گاهی دلشان می سوزد، ولی از روی ترحم

   سر زمینی دارد مردمانش همه دوست

  ولی از روی ریا، خنده ام می گیرد، مردمانش همه دل مرده...!


+نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت05:09 ب.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظر یادت نره |


  عرض کوچه را آنقدر قدم زدم
  که یادم رفت کدام طرف کوچه بن بست بود
  حالا از هر سو که بیای فرقی نمی کند
  دیگر برایم غریبه ای....

+نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت09:31 ق.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظر یادت نره |

 
 هر جا چراغی روشنه از ترسه تنها بودن
  ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه
  اینجا یکی از حس شب احساس وحشت میکنه
  هر روز از فکر سکوت با کوه صحبت میکنه...


+نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت09:21 ق.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظر یادت نره |


The Frost performs its secret ministry,
Unhelped by any wind. The owlet's cry
Came loud—and hark, again! loud as before.
The inmates of my cottage, all at rest,
Have left me to that solitude, which suits
Abstruser musings: save that at my side
My cradled infant slumbers peacefully.
'Tis calm indeed! so calm, that it disturbs
And vexes meditation with its strange
And extreme silentness. Sea, hill, and wood,
This populous village! Sea, and hill, and wood,
With all the numberless goings-on of life,
Inaudible as dreams! the thin blue flame
Lies on my low-burnt fire, and quivers not;
Only that film, which fluttered on the grate,


Still flutters there, the sole unquiet thing.
Methinks, its motion in this hush of nature
Gives it dim sympathies with me who live,
Making it a companionable form,
Whose puny flaps and freaks the idling Spirit
By its own moods interprets, every where
Echo or mirror seeking of itself,
And makes a toy of Thought.


But O! how oft,
How oft, at school, with most believing mind,
Presageful, have I gazed upon the bars,
To watch that fluttering stranger ! and as oft
With unclosed lids, already had I dreamt
Of my sweet birth-place, and the old church-tower,
Whose bells, the poor man's only music, rang
From morn to evening, all the hot Fair-day,
So sweetly, that they stirred and haunted me
With a wild pleasure, falling on mine ear
Most like articulate sounds of things to come!
So gazed I, till the soothing things, I dreamt,
Lulled me to sleep, and sleep prolonged my dreams!
And so I brooded all the following morn,
Awed by the stern preceptor's face, mine eye
Fixed with mock study on my swimming book:
Save if the door half opened, and I snatched
A hasty glance, and still my heart leaped up,
For still I hoped to see the stranger's face,
Townsman, or aunt, or sister more beloved,
My play-mate when we both were clothed alike!


Dear Babe, that sleepest cradled by my side,
Whose gentle breathings, heard in this deep calm,
Fill up the intersperséd vacancies
And momentary pauses of the thought!
My babe so beautiful! it thrills my heart
With tender gladness, thus to look at thee,
And think that thou shalt learn far other lore,
And in far other scenes! For I was reared
In the great city, pent 'mid cloisters dim,
And saw nought lovely but the sky and stars.
But thou, my babe! shalt wander like a breeze
By lakes and sandy shores, beneath the crags
Of ancient mountain, and beneath the clouds,
Which image in their bulk both lakes and shores
And mountain crags: so shalt thou see and hear
The lovely shapes and sounds intelligible
Of that eternal language, which thy God
Utters, who from eternity doth teach
Himself in all, and all things in himself.
Great universal Teacher! he shall mould
Thy spirit, and by giving make it ask.


Therefore all seasons shall be sweet to thee,
Whether the summer clothe the general earth
With greenness, or the redbreast sit and sing
Betwixt the tufts of snow on the bare branch
Of mossy apple-tree, while the nigh thatch
Smokes in the sun-thaw; whether the eave-drops fall
Heard only in the trances of the blast,
Or if the secret ministry of frost
Shall hang them up in silent icicles,
Quietly shining to the quiet Moon.





ژاله شبانگاهان
ژاله وظیفۀ مستور خود را بی استعانتی ز باد
انجام می دهد. و آن چنان که گوش فرا می دهی
بانگ بلند بوفکی، چون پیش به گوش می رسد!
همگنان کلبه ام خاموش و من در خلوت خود
میهمان محفل اندیشه های پیچ در پیچ. اما در کنارم،
طفل خردم غرق در آرام خواب.
آرامشی آن سان راستین
که با سکوت بسیط و نا آشنایش، افکار مرا به غوغا می افکند.
دریا، ماهور و جنگل و این قریۀ انبوه!
دریا، ماهور و جنگل در کنار فراز و فرودهای بی شمار زندگی
همه و همه
در گنگی به رویا می مانند!
شعلۀ آبی رقیقی بر پت پت خوشیدۀ آتش من آسوده است؛
عاری از حرکت.
و تنها اندودی * رقصان است که در شعلۀ آتشدان خودنمایی می کند:
آن تنهای بی آرام که می رقصد و می رقصد و . . .
به گمانم، جنبش های این اندود در خاموش واری طبیعت
دمساز عبوس لحظه های من باشند.
با شمایلی دوستانه و کج و معوج نمایی های بسیار
که روح پرسه زن، آن ها را نیک درمی یابد و
با هر پیچ و تابش نشانی می دهد از خویش در هر جا
و اندیشه را به ریشخند می گیرد.
اما آه ! چه بسیار بارها،
با خاطری آسان گیر تر از پیش، در مدرسه
به میله های آتشدان کلاس خیره می شدم و در دل
منتظر تماشای آن غریبۀ رقصان می ماندم ! و چون همیشه
با چشمانی گشوده به دیار رویاهایم می رفتم،
به رویای زادگاه خرم و دوست داشتنی ام با برج کلیسای دیرسالی که
ناقوس هایش از صبح تا شام به صدا درمی آمدند
تا در طول روزی آفتابی و روشن ، تنها نوای آشنای پیرمرد باشند.
چه دلنواز ، این نواها مرا به مرز بیچونی می بردند و
با سروری مشحون بر آستانۀ گوش من فرود می آمدند .
درست مثل اصوات روشنی که اطراف من است!

همچنان چشم می دوختم تا این رویاهای دل انگیز
مرا رهسپار گسترۀ خوابی کنند که تا امتداد رویاهایم پیوسته باشد و
سرتاسر روز بعد نیز در تعمقی غوطه خورم،
و از صولت چهرۀ عبوس آموزگار ، چشمان من
غرق در مطالعه ای کذایی در کتابی سراسر کذب، اما
واله فرصتی برای انداختن نظری دزدانه
به آن سوی در نیمه باز کلاس و هنوز قلبم در تب و تاب است و چشمم منتظر
تا بتوانم چهرۀ آن غریبه را ببینم. چهرۀ همشهری ام
خاله ام یا خواهر عزیزم و یا حتی
همبازی قدیمی ام،
به زمانی که لباس هایی مشابه بر تن داشتیم!
دلبندکم به کنارم ، غرق در آرام خوابی است
با نفس هایی آرام و رام که در این آرامش ژرف گوشنواز است و با حجم خود
حفره های گاه گاه و درنگ های بی زمان ِ اندیشه را پر می کند.
دلبند زیبایم، نفس هایت
قرار را با شوری کودکانه از قلبم می رباید.
به تو می نگرم
و به این اندیشه فرو می روم که تو می باید بیش از من بیاموزی
و گام به عرصه های دیگر زندگی نهی.
نه چون من
که در شهری دنگال قد کشیدم و

محبوس انزوایی رنگ باخته بودم
و تنها دلخوشی ام تماشای آسمان و ستارگان بود.
عزیزکم ، توباید نسیم وار بر همه جا گذر کنی:
بر دریاچه ها ، کرانه های شن پوش، در نشیب تخته سنگ های کوهستان های کهن
در فرود ابرهایی که تصویر دریاچه ها و کرانه ها و تخته سنگ های کوهستان را
در خود می نمایانند.
آری
تو باید صور دلفریب و آواهای عیان آن کلام جاودان را
ببینی و بشنوی

کلامی که خداوند از ازل آموخت
به همه و آمیختش با همه.
استاد بیتای فلک که روح انسان را سرشتن می گیرد
آن گونه که بخواهد.
از این روی،
همۀ فصول در برابرت شیرین و دلپذیر می شود
خواه تابستان که سرتاسر زمین سبزپوش است، خواه هنگامی که
سینه سرخ لابلای طره های برف ِ شاخی شرمگن از درختی خزه پوش
آرمیده و
به نغمه سرایی مشغول است.
آن زمان که برف های بام خانۀ نزدیک
دستخوش انوار خورشید قرار می گیرند و آب می شوند
و این استحاله
یا در جذبۀ نفیر ِ آن ها به گوش می رسد
و یا ژاله در ستر وظیفۀ خویش، قطره های آب را
چونان قندیل هایی خاموش معلق می دارد
تا به آرامی در برابر ماه ِ پر
درخشیدن گیرند.


 برای دیدن نقد کامل این اثر لطفا به ادامه مطلب مراجعه نمایید

 

ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1390 ساعت02:24 ب.ظ توسط نینو 66 | نظر یادت نره |

    یکی از جشنهای ایرانی است که از سنت های ایران باستان سرچمه میگیرد. این جشن در بیست و نهم بهمن ماه    قرار دارد . سپندارگان روزی است در آن روز كه ایرانیان باستان در آن،‌ به همسران خود شادباش و هدیه می‌دانند. پنجمین روز از ماه‌های باستانی ایران سپندارمذ كه لقب ملی زمین است، نام دارد. سپندارمذ یعنی فروتن،‌ گستراننده و مقدس. زمین نماد عشق است و با فروتنی همه را در دل خود پذیرفته است؛‌ زشت و زیبا، خوب و بد و همه و همه . در ایران باستان هرگاه نام روز با نام ماه یكسان باشد جشنی برگزار می‌كرده‌اندو آن روز را گرامی می‌داشته‌اند. بنابراین پنجمین روز از ماه اسفند روز عشق در فرهنگ ایرانیان است.(‌ البته بنابر برخی منابع در تقویم امروزی این روز برابر با 29 بهمن ماه می‌باشد. 3 روز بعد از ولنتاین) سپندارمذگان جشن زمین و نكوداشت عشق است.



+نوشته شده در شنبه 29 بهمن 1390 ساعت11:15 ب.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظر یادت نره |

گفتم ای ساده دل ساده فراموشش کن
تا به کی چشم بر این جاده؟فراموشش کن

دست بردار از او خاطره بازی کافیست

فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن

مردمان نگهش قله نشینند هنوز

دل که در دره نیفتاده فراموشش کن

گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش

دل ولی گفت نشو ساه فراموشش کن

به شما بر نخورد پای غزل بود و شکست

اتفاقی ست که افتاده فراموشش کن


+نوشته شده در شنبه 29 بهمن 1390 ساعت05:29 ب.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظر یادت نره |

 A Haunted House by Virginia Woolf

Whatever hour you woke there was a door shutting. From room to room they went, hand in hand, lifting here, opening there, making sure--a ghostly couple.

"Here we left it," she said. And he added, "Oh, but here tool" "It's upstairs," she murmured. "And in the garden," he whispered. "Quietly," they said, "or we shall wake them."

But it wasn't that you woke us. Oh, no. "They're looking for it; they're drawing the curtain," one might say, and so read on a page or two. "Now they've found it,' one would be certain, stopping the pencil on the margin. And then, tired of reading, one might rise and see for oneself, the house all empty, the doors standing open, only the wood pigeons bubbling with content and the hum of the threshing machine sounding from the farm. "What did I come in here for? What did I want to find?" My hands were empty. "Perhaps its upstairs then?" The apples were in the loft. And so down again, the garden still as ever, only the book had slipped into the grass.

But they had found it in the drawing room. Not that one could ever see them. The windowpanes reflected apples, reflected roses; all the leaves were green in the glass. If they moved in the drawing room, the apple only turned its yellow side. Yet, the moment after, if the door was opened, spread about the floor, hung upon the walls, pendant from the ceiling--what? My hands were empty. The shadow of a thrush crossed the carpet; from the deepest wells of silence the wood pigeon drew its bubble of sound. "Safe, safe, safe" the pulse of the house beat softly. "The treasure buried; the room . . ." the pulse stopped short. Oh, was that the buried treasure?

A moment later the light had faded. Out in the garden then? But the trees spun darkness for a wandering beam of sun. So fine, so rare, coolly sunk beneath the surface the beam I sought always burned behind the glass. Death was the glass; death was between us, coming to the woman first, hundreds of years ago, leaving the house, sealing all the windows; the rooms were darkened. He left it, left her, went North, went East, saw the stars turned in the Southern sky; sought the house, found it dropped beneath the Downs. "Safe, safe, safe," the pulse of the house beat gladly. 'The Treasure yours."

The wind roars up the avenue. Trees stoop and bend this way and that. Moonbeams splash and spill wildly in the rain. But the beam of the lamp falls straight from the window. The candle burns stiff and still. Wandering through the house, opening the windows, whispering not to wake us, the ghostly couple seek their joy.

"Here we slept," she says. And he adds, "Kisses without number." "Waking in the morning--" "Silver between the trees--" "Upstairs--" 'In the garden--" "When summer came--" 'In winter snowtime--" "The doors go shutting far in the distance, gently knocking like the pulse of a heart.

Nearer they come, cease at the doorway. The wind falls, the rain slides silver down the glass. Our eyes darken, we hear no steps beside us; we see no lady spread her ghostly cloak. His hands shield the lantern. "Look," he breathes. "Sound asleep. Love upon their lips."

Stooping, holding their silver lamp above us, long they look and deeply. Long they pause. The wind drives straightly; the flame stoops slightly. Wild beams of moonlight cross both floor and wall, and, meeting, stain the faces bent; the faces pondering; the faces that search the sleepers and seek their hidden joy.

"Safe, safe, safe," the heart of the house beats proudly. "Long years--" he sighs. "Again you found me." "Here," she murmurs, "sleeping; in the garden reading; laughing, rolling apples in the loft. Here we left our treasure--" Stooping, their light lifts the lids upon my eyes. "Safe! safe! safe!" the pulse of the house beats wildly. Waking, I cry "Oh, is this your buried treasure
? The light in the heart."

 

 خانه ی جن زده    اثر ویرجینیا وولف

هر ساعتی که بیدار می شدی، دری در حال بسته شدن بود. از اتاقی به اتاق دیگر می رفتند، دست در دست هم، چیزی از این جا بر می دارند، آن جا را باز می کنند، تا اطمینان یابند— زوج روح مانند. 

زن گفت: "همین جا گذاشتیمش". و مرد نیز گفت: "اوه، وسایل این جا،" زن زیر لب گفت: " طبقه ی بالاست." مرد گفت: "و داخل باغ." با هم گفتند: "یواش، و گرنه اون ها رو بیدار می کنیم."

اما این شما نبودید که ما را بیدار کردید. اوه، نه. شاید کسی بگوید: "آن ها  دنبالش می گردند؛ پرده ها را می کشند،" و بعد یکی دو صفحه ی دیگر را بخواند. شاید کسی در حالی که مداد را در حاشیه ی صفحه نگه داشته، با اطمینان بگوید: " تازه پیدایش کرده اند". و سپس، خسته از خواندن، ممکن است برخیزد و به چشم خودش ببیند، همه جای خانه خالی ست، درها باز مانده اند، فقط کبوتران وحشی با خوشحالی سر و صدا می کنند و صدای ماشین خرمن کوب از مزرعه به گوش می رسد. " برای چی این جا آمدم؟ می خواستم چه چیزی را پیدا کنم؟" دست هایم خالی بودند. "شاید طبقه ی بالا باشد؟" سیب ها در اتاق زیر شیروانی بودند.  و دوباره به پایین برمی گردند، باغ مثل همیشه خلوت است، فقط کتاب به داخل چمن ها سر خورده بود.

ولی آن را در اتاق پذیرایی پیدا کرده بودند. طوری که هیچ کس نتوانسته بود آن ها را ببیند. شیشه های پنجره سیب ها را انعکاس می دادند، و گل های رز را ، همه ی برگ ها در شیشه، سبز به نظر می رسیدند. اگر آن ها  در اتاق پذیرایی حرکت می کردند، فقط طرف زرد سیب دیده می شد. اما اگر لحظه ای بعد در باز می شد،  کف اتاق پخش می شدند، به دیوارها می چسبیدند، از سقف آویزان می شدند—چه چیزی؟ دست هایم خالی بودند. سایه ی پرنده روی فرش افتاد؛ کبوتر وحشی از عمیق ترین چاه های سکوت سر و صدایش را شروع می کرد. "امن، امن، امن" نبض خانه آرام می زد. "گنج پنهان، اتاق..."  نبض برای مدت کوتاهی ایستاد. اوه، آیا این همان گنج پنهان بود؟

لحظه ای بعد روشنایی کمتر شده بود. بیرون چه طور؟  اما درختان برای پرتوی از نور آفتاب، تاریکی را چرخاندند. پرتوی از نور، خیلی کم، خیلی نادر، همیشه در پشت شیشه ی پنجره می سوخت و من در پی اش بودم، به آرامی پایین رفت. شیشه مرگ آور بود؛ مرگ بین ما بود، ابتدا به سراغ زن می آمد، صدها سال پیش، در هنگام ترک خانه، در حالی که همه ی پنجره ها بسته بودند؛ اتاق ها تاریک شده بودند. او رفت، زن را ترک کرد، به شمال رفت، به شرق، گردش ستارگان در آسمان جنوب را نظاره کرد؛ پی خانه گشت، آن را به صورت متروکه در پایین شهر داونز یافت.  "امن، امن، امن،" نبض خانه با شادی می تپید. "گنج مال توست".

باد در خیابان زوزه می کشد. درختان به این سو و آن سو خم می شوند. نور ماه در زیر باران به شدت آشفته و خیس شده است. اما نور لامپ از پنجره مستقیم می تابد. شمع ثابت و بی حرکت می سوزد. در خانه پرسه می زنند، پنجره ها را باز می کنند، پچ پچ می کنند که ما را بیدار نکنند، زوج روح مانند پی خوشی شان می گردند.

زن می گوید: "اینجا خوابیدیم"، مرد می گوید: "بوسه های بی شمار". "صبح بیدار شدیم—" "رنگ نقره ای بین درختان—" "طبقه ی بالا—" "داخل باغ—" "وقتی تابستان از راه رسید—" "هنگام بارش برف زمستان—" "درها از دور بسته می شدند، با صدایی به آرامی نبض یک قلب."

آن ها نزدیک تر می آیند، در راهرو می ایستند. باد می خوابد، باران رنگ نقره ای شیشه را می شوید. جلوی چشم هایمان سیاه می شود، هیچ صدای پایی نمی شنویم، هیچ خانمی نمی بینیم که ردای سفیدش را پهن کند. مرد فانوس را با دستانش می گیرد. یواشکی می گوید: "نگاه کن، چه خواب عمیقی. عشق روی لب هایشان موج می زند."

در حالی که خم شده اند، چراغ نقره ای شان را بالای سر ما نگه داشته اند، با نگاهی عمیق و طولانی. خیلی مکث می کنند. باد مستقیم می وزد؛ شعله به آرامی می لرزد. پرتو تند ماه به کف و دیوار می تابد،  و، لحظه ی دیدار، چهره هایی که از شرم به پایین می افتند؛ چهره هایی به فکر فرو رفته، چهره هایی که خوابیده ها را ورانداز می کنند و خوشی پنهان شان را می جویند.

قلب خانه با غرور می تپد "امن، امن، امن". مرد با حسرت می گوید: "بعد از سال ها...  دوباره مرا یافتی." زن با گلایه زمزمه می کند: "این جا، خوابیده؛ در حال مطالعه در باغ، خنده، غلتیدن سیب ها در اتاق زیر شیروانی. گنج خود را این جا رها کرده ایم...". وقتی خم می شوند، نور شان پلک هایم را باز می کند. "امن! امن! امن!"  نبض خانه به تندی می زند. بیدار که می شوم، داد می زنم: "اوه، این است گنج پنهان شما؟ نور ِ درون قلب."

 

The short story "A Haunted House" is story with meaning, by portraying to us
the treasure of life. When two ghosts are searching through their old house,
looking for their "Treasure", the treasure or meaning is revealed to us. The
joy and love shared between two people is the
treasure, the treasure of life.
By using irony and stream of consciousness
Virginia Woolf is able to reveal the
meaning of the story.

Virginia Woolf uses a style called the "Stream of Consciousness", revealing
the lives of her characters by revealing their thoughts and associations. We
learn about the ghosts past by seeing what they thoughts and associated with
there pasts. For example when they were discussing death she put " "Here we
slept," she said. And he adds, "Kisses without number." "Waking in the morning_"
"Silver between the trees." "Upstairs-" "In the garden-" "When summer came-" "In
the winter snowtime-"This quote shows us what
places and actions the ghosts associate with there joy and love. Using stream
of consciousness gives us a better feeling of what the characters are going
through, which in turn gives us a better understanding of the meaning.

We also see the use of irony, using a word or phrase to mean the exact
opposite of its literal or normal meaning. The irony is that the story is
titled "A Haunted House" which made us think that the house was an evil place.
The house ends up being where every thing good happens. The ghosts did not
haunt the people , instead they make them realize the treasure they have. By
seeing how much the ghosts valued finding their treasure it makes the people
take a harder look at what their treasure is, the love and joy they share. It
is very evident when she says " Now they found it, one would be certain,
stopping the pencil on the margin. And then, tired of reading, one might rise
and see for one selfThe irony draws use in by
making us think that we are about read a trivial ghost story, but instead, gives
us a deeper and more meaningful interpretation of ones life.

By Virginia Woolf's use of streaming consciousness and irony she is rather
dramatically able to portray her thoughts on the meaning of "A Haunted House".
That the joy and love shared between two people is the treasure of life

 

 

 

 

 

 


+نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1390 ساعت10:28 ب.ظ توسط نینو 66 | نظر یادت نره |


                                      گریه ام گرفته اما دیگه.....
    فرصتی واسه گریه کردن نیست!
    برای اون غصه من هیچ چیز چیزی جز یک یک قصه نیست.
    گریه م می گیره اما من این اشکارو پاک می کنم
    از این به بعد عاشقی مرد ،خودم اونو خاک می کنم
    با دستای خودم دارم عشقو، یه جا پاک می کنم
    اشکام دارن میریزن اما من  اونا رو هم پاک می کنم

+نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390 ساعت08:18 ب.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظر یادت نره |

 

 
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد !
   نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت !
   ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
   گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
  و او هر روز پی در پی دم گرم خودش را در گویم سخت بفشارد
  و خواب خفتگان خفته را بیدار سازد
  بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبار را...!!!


+نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390 ساعت07:53 ب.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظر یادت نره |

     نکندپوچ شوم در پس این تنهایی؟
     نکند فکر کنم هنوز می آیی ؟

     شاید این قافله عمر گذر کرده است بی ما؟
     من هنوز چشم به انتظار تو وتو در پی دنیایی؟

     نکند جا مانده ایم در این کوچه ویرانه دل؟
    به امیدی که تو باز هم می آیی؟


+نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390 ساعت07:03 ب.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظر یادت نره |



     دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند؟
          گفته بودم مردم اینجا بدند
    دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست؟
         آن عزیز عهد و پیمانت شکست 
    دیدی ای دل در جهان یار نیست؟

    دیدی ای دل حرف من بیجا نبود؟
           از برای عشق اینجا جا نبود
    نو بهار عمر را دیدی چه شد؟
           زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟
    دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست؟
            کمترین چیز که می یابی وفاست؟
    ای دل  اینجا باید از خود گم شوی
         عاقبت همرنگ این مردم شوی!!!


+نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390 ساعت10:44 ب.ظ توسط ѕo0odeн ναтαηραяαѕт | نظر یادت نره |