|
همچنان چشم می دوختم تا این رویاهای دل انگیز محبوس انزوایی رنگ باخته بودم کلامی که خداوند از ازل آموخت
یکی از جشنهای ایرانی است که از سنت های ایران باستان
سرچمه میگیرد. این جشن در بیست و نهم بهمن ماه قرار دارد . سپندارگان روزی
است در آن روز كه ایرانیان باستان در آن، به همسران خود شادباش و هدیه
میدانند. پنجمین روز از ماههای باستانی ایران سپندارمذ كه لقب ملی زمین
است، نام دارد. سپندارمذ یعنی فروتن، گستراننده و مقدس. زمین نماد عشق است
و با فروتنی همه را در دل خود پذیرفته است؛ زشت و زیبا، خوب و بد و همه و
همه . در ایران باستان هرگاه نام روز با نام ماه یكسان باشد جشنی برگزار
میكردهاندو آن روز را گرامی میداشتهاند. بنابراین پنجمین روز از ماه
اسفند روز عشق در فرهنگ ایرانیان است.( البته بنابر برخی منابع در تقویم
امروزی این روز برابر با 29 بهمن ماه میباشد. 3 روز بعد از ولنتاین)
سپندارمذگان جشن زمین و نكوداشت عشق است.
A Haunted House by Virginia Woolf Whatever hour you woke there was a door shutting. From room to room they went, hand in hand, lifting here, opening there, making sure--a ghostly couple. خانه ی جن زده اثر ویرجینیا وولف هر ساعتی که بیدار می شدی، دری در حال بسته شدن بود. از اتاقی به اتاق دیگر می رفتند، دست در دست هم، چیزی از این جا بر می دارند، آن جا را باز می کنند، تا اطمینان یابند— زوج روح مانند. زن گفت: "همین جا گذاشتیمش". و مرد نیز گفت: "اوه، وسایل این جا،" زن زیر لب گفت: " طبقه ی بالاست." مرد گفت: "و داخل باغ." با هم گفتند: "یواش، و گرنه اون ها رو بیدار می کنیم." اما این شما نبودید که ما را بیدار کردید. اوه، نه. شاید کسی بگوید: "آن ها دنبالش می گردند؛ پرده ها را می کشند،" و بعد یکی دو صفحه ی دیگر را بخواند. شاید کسی در حالی که مداد را در حاشیه ی صفحه نگه داشته، با اطمینان بگوید: " تازه پیدایش کرده اند". و سپس، خسته از خواندن، ممکن است برخیزد و به چشم خودش ببیند، همه جای خانه خالی ست، درها باز مانده اند، فقط کبوتران وحشی با خوشحالی سر و صدا می کنند و صدای ماشین خرمن کوب از مزرعه به گوش می رسد. " برای چی این جا آمدم؟ می خواستم چه چیزی را پیدا کنم؟" دست هایم خالی بودند. "شاید طبقه ی بالا باشد؟" سیب ها در اتاق زیر شیروانی بودند. و دوباره به پایین برمی گردند، باغ مثل همیشه خلوت است، فقط کتاب به داخل چمن ها سر خورده بود. ولی آن را در اتاق پذیرایی پیدا کرده بودند. طوری که هیچ کس نتوانسته بود آن ها را ببیند. شیشه های پنجره سیب ها را انعکاس می دادند، و گل های رز را ، همه ی برگ ها در شیشه، سبز به نظر می رسیدند. اگر آن ها در اتاق پذیرایی حرکت می کردند، فقط طرف زرد سیب دیده می شد. اما اگر لحظه ای بعد در باز می شد، کف اتاق پخش می شدند، به دیوارها می چسبیدند، از سقف آویزان می شدند—چه چیزی؟ دست هایم خالی بودند. سایه ی پرنده روی فرش افتاد؛ کبوتر وحشی از عمیق ترین چاه های سکوت سر و صدایش را شروع می کرد. "امن، امن، امن" نبض خانه آرام می زد. "گنج پنهان، اتاق..." نبض برای مدت کوتاهی ایستاد. اوه، آیا این همان گنج پنهان بود؟ لحظه ای بعد روشنایی کمتر شده بود. بیرون چه طور؟ اما درختان برای پرتوی از نور آفتاب، تاریکی را چرخاندند. پرتوی از نور، خیلی کم، خیلی نادر، همیشه در پشت شیشه ی پنجره می سوخت و من در پی اش بودم، به آرامی پایین رفت. شیشه مرگ آور بود؛ مرگ بین ما بود، ابتدا به سراغ زن می آمد، صدها سال پیش، در هنگام ترک خانه، در حالی که همه ی پنجره ها بسته بودند؛ اتاق ها تاریک شده بودند. او رفت، زن را ترک کرد، به شمال رفت، به شرق، گردش ستارگان در آسمان جنوب را نظاره کرد؛ پی خانه گشت، آن را به صورت متروکه در پایین شهر داونز یافت. "امن، امن، امن،" نبض خانه با شادی می تپید. "گنج مال توست". باد در خیابان زوزه می کشد. درختان به این سو و آن سو خم می شوند. نور ماه در زیر باران به شدت آشفته و خیس شده است. اما نور لامپ از پنجره مستقیم می تابد. شمع ثابت و بی حرکت می سوزد. در خانه پرسه می زنند، پنجره ها را باز می کنند، پچ پچ می کنند که ما را بیدار نکنند، زوج روح مانند پی خوشی شان می گردند. زن می گوید: "اینجا خوابیدیم"، مرد می گوید: "بوسه های بی شمار". "صبح بیدار شدیم—" "رنگ نقره ای بین درختان—" "طبقه ی بالا—" "داخل باغ—" "وقتی تابستان از راه رسید—" "هنگام بارش برف زمستان—" "درها از دور بسته می شدند، با صدایی به آرامی نبض یک قلب." آن ها نزدیک تر می آیند، در راهرو می ایستند. باد می خوابد، باران رنگ نقره ای شیشه را می شوید. جلوی چشم هایمان سیاه می شود، هیچ صدای پایی نمی شنویم، هیچ خانمی نمی بینیم که ردای سفیدش را پهن کند. مرد فانوس را با دستانش می گیرد. یواشکی می گوید: "نگاه کن، چه خواب عمیقی. عشق روی لب هایشان موج می زند." در حالی که خم شده اند، چراغ نقره ای شان را بالای سر ما نگه داشته اند، با نگاهی عمیق و طولانی. خیلی مکث می کنند. باد مستقیم می وزد؛ شعله به آرامی می لرزد. پرتو تند ماه به کف و دیوار می تابد، و، لحظه ی دیدار، چهره هایی که از شرم به پایین می افتند؛ چهره هایی به فکر فرو رفته، چهره هایی که خوابیده ها را ورانداز می کنند و خوشی پنهان شان را می جویند. قلب خانه با غرور می تپد "امن، امن، امن". مرد با حسرت می گوید: "بعد از سال ها... دوباره مرا یافتی." زن با گلایه زمزمه می کند: "این جا، خوابیده؛ در حال مطالعه در باغ، خنده، غلتیدن سیب ها در اتاق زیر شیروانی. گنج خود را این جا رها کرده ایم...". وقتی خم می شوند، نور شان پلک هایم را باز می کند. "امن! امن! امن!" نبض خانه به تندی می زند. بیدار که می شوم، داد می زنم: "اوه، این است گنج پنهان شما؟ نور ِ درون قلب." The short story "A Haunted House" is story with meaning, by portraying to us
|
About
سلام دوستان عزیزم این وبلاگ یه وبلاگ ادبی به خصوص ادبیات انگلیسی که دوست عزیزم نینو که خیلی دوسش دارم مطالب ادبیات انگلسی رو میذاره امیدوارم شما هم از مطالب استفاده کنید
Home
|